درود!

     قدیمی ترین خاطراتی که در ذهنم نقش بسته، مربوط به دوران کودکی و حدود پنج سالگی من است. همان روزهایی که مادرم برای رفتن به خانه ی اقوام از خانه خارج می شد و مرا با خود نمی برد و من که وابسته ی دلبسته ی او بودم، آن قدر گریه می کردم و سر به در و دیوار خانه می کوبیدم، تا بیحال  وخسته  خوابم می برد. اما هنگامی که چشم باز می کردم، مادر در کنارم بود و با دیدن چهره ی مهربانش تمام ناراحتی هایم را از یاد می بردم و با لبخندی که به هم می زدیم، دنیای تازه ای شروع می شد که در آن اثری از ناراحتی و غم نبود...!

     ای کاش! و ای کاش که آن روز های شیرین بازگردند و من که بارها در تنهایی خویش گریسته ام، ناگاه چشم باز کنم و فرشته ی محافظم، مادرم را در کنار خود بیابم! افسوس که این کار شدنی نیست و این حسرت تا واپسین روزهای عمر مرا همراهی خواهد کرد.
     آرزو می کنم که خداوند پدر و مادرم را در جوار رحمت خویش قرار دهد و آنان را بیامرزد و به دوستانی که این مطلب را می بینند، می گویم قدر این فرشته ها را بدانید که مانند آن ها را دیگر نخواهید یافت:

                                        « به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را »

     و خدا می داند که این یک شعار نیست!